داستان
ضربان تا همیشه
نویسنده : مرجان ریاحی
او کسی بود که از عکس خوشش می امد . یک کتابخانه ده هزار جلدی داشت ناخن هایش را همیشه لاک می زد و قاتل تنها پسرش را قبل از خاکسپاری بخشید .
هرگز به او مادر مامان یا مامی نگفتم . او اعظم بود ومن ماندانا . مامان لازم نبود اما اعظم کفایت میکرد . اعظم اولین کسی بود که به صحنه تصادف رسید . خودش خودروی آقای قاتل را بازرسی کرد . خودروها واجزای آنان را خیلی خوب می شناخت . همانطور که می دانست چند فنجان در بوفه دارد و چند شعر سپید درباره بهار سروده شده است . اعظم باور کرد ترمز آقای قاتل از سر بد شانسی بریده بود . دو سال بعد حرف های آخر را هم به همان آقای قاتل زد . چون او پزشک بود اما ماندانا فقط معلم زبان کودکان است .
وقتی اعظم به کما رفت همه برگه ها چند روز بود که امضا شده بود . اگرچه آقای قاتل فقط یک پزشک عمومی بود اما اعظم را به خواسته اش رساند . گروه پزشکی متقاعد شد یک قلب هفتاد وپنج ساله تازه را با یک قلب بیست وپنج ساله کهنه تعویض نماید . قلب اعظم مثل احساسش تازه مانده بود .
اعظم به ما یاد داد به بابا بگوییم بیژن و به همه تنگ نظر های خرده گیر یاد داد وقتی دوستانی باشیم زیر یک سقف بیش از هر وقت دیگری اعضای یک خانواده ایم .
بیژن هر سال ما را مجبور می کرد همه با هم در عکاسخانه اش عکسی بگیریم . روی یکی از عکس ها دور صورت اعظم بیژن یک قلب بزرگ کشیده بود .
من دوست نداشتم ازدواح کنم . فاصله گرفتن از خوشبختی های خانه و عکسخانه مرا می ترساند . من با اعظم خرید می کردم . مسافرت می رفتم . با بیژن شوخی می کردم قهر می کردم . می ترسیدم شریک زندگیم اینهمه طاقت نداشته باشد . آن وقت اعظم از ترس های ناگفته اش گفت . او گفت چیزهایی وجود دارد که همه اعظم ها ومانداناها را می ترساند و ترس های من فروریخت .
اعظم به بیژن و من کمک کرد پس از مرگ پسرشان با بلندترین صدا فریاد بکشیم و راه مدارا کردن با قلب های شکسته مان را کم کم پیدا کنیم .
وقتی کسی از آشنایان که بسیار جوانتر از من بود مدرک دکترا گرفت از فقط معلم زبان کودکان بودن خجالت کشیدم زمان گذشته بود وبسیاری از همکلاسیهایم بسیار جلوتر از من ایستاده بودند . نقاشی را با همه علاقه ام یاد نگرفته بودم و حافظه ام را برای ادامه دادن کتاب های دانشکده کافی نمی دیدم . من فقط بلد بودم حروف تکراری را برای کودکان تکرار کنم . ناگهان یک روز بدون مقدمه اعظم بیخ گوش من گفت بچه ها تکراری نیستند .
ضربان هم تکراری نیست . هر ضربان یعنی همان لحظه ای که باید باشد . سینه اعظم را سراسر شکافته بودند . دلم نمی خواست مجتبی را ببینم . مثل این بود که اعظم را از من دزدیده است . بیست وپنج سالگی تنها چیزی بود که از او می دانستم و پس از یک سال کارت دعوت عروسی اش هم به آن اضافه شده بود .
بیژن تصمیم گرفت به عروسی مجتبی برود و من فقط رفتم که بیژن را برسانم . بیژن گل خریده بود من هیچ . مجتبی هر دوی ما را با لبخندهایش غافلگیر کرد . جوان بود ونحیف ولاغر . زیر عضله های سینه اش قلب اعظم می تپید . یکی از بهترین پیوند ها از آب در آمده بود . حالا مجتبی می توانست صد متر بدود .
ماندانا و بیژن ومجتبی ونوعروس در کادر یک عکس جا شدند . قاب عکس را کنار پنجره ای گذاشتم که به طرف درخت های کاج باز می شد . روی آن عکس روی سینه مجتبی با ماژیک قرمز تصویر یک قلب را کشیدم .