تبليغاتX





Powered by WebGozar

مرجان ریاحی

مرجان ریاحی

داستان , شعر و یادداشت ها ی شخصی

داستان

 

 

ضربان تا همیشه

نویسنده : مرجان ریاحی

 

او کسی بود که از عکس خوشش می امد . یک کتابخانه ده هزار جلدی داشت  ناخن هایش را همیشه لاک می زد و قاتل تنها پسرش را قبل از خاکسپاری بخشید .

هرگز به او مادر مامان یا مامی نگفتم . او اعظم بود ومن ماندانا . مامان لازم نبود اما اعظم کفایت میکرد . اعظم اولین کسی بود که به صحنه تصادف رسید . خودش خودروی آقای قاتل را بازرسی کرد . خودروها واجزای آنان  را خیلی خوب می شناخت . همانطور که می دانست چند فنجان در بوفه دارد و چند شعر سپید درباره بهار سروده شده است . اعظم باور کرد ترمز آقای قاتل از سر بد شانسی بریده بود . دو سال بعد حرف های آخر را هم به همان آقای قاتل زد . چون او پزشک بود اما ماندانا فقط معلم زبان کودکان است .

وقتی اعظم به کما رفت همه برگه ها چند روز بود که امضا شده بود . اگرچه آقای قاتل فقط یک پزشک عمومی بود اما اعظم را به خواسته اش رساند . گروه پزشکی متقاعد شد یک قلب هفتاد وپنج ساله تازه را با یک قلب بیست وپنج ساله کهنه تعویض نماید . قلب اعظم مثل احساسش تازه مانده بود .

اعظم به ما یاد داد به بابا بگوییم بیژن و به همه تنگ نظر های خرده گیر یاد داد وقتی دوستانی باشیم زیر یک سقف بیش از هر وقت دیگری اعضای یک خانواده ایم .

بیژن هر سال ما را مجبور می کرد همه با هم در عکاسخانه اش عکسی بگیریم . روی یکی از عکس ها دور صورت اعظم بیژن یک قلب بزرگ کشیده بود .

من دوست نداشتم ازدواح کنم . فاصله گرفتن از خوشبختی های خانه و عکسخانه مرا می ترساند . من با اعظم خرید می کردم . مسافرت می رفتم . با بیژن شوخی می کردم قهر می کردم . می ترسیدم شریک زندگیم اینهمه طاقت نداشته باشد .  آن وقت اعظم از ترس های ناگفته اش گفت . او گفت چیزهایی وجود دارد که همه اعظم ها ومانداناها را می ترساند و ترس های من فروریخت .

اعظم به بیژن و من کمک کرد پس از مرگ پسرشان با بلندترین صدا فریاد بکشیم و راه مدارا کردن با قلب های شکسته مان را کم کم پیدا کنیم .

وقتی کسی از آشنایان که بسیار جوانتر از من بود مدرک دکترا گرفت از فقط معلم زبان کودکان بودن خجالت کشیدم زمان گذشته بود وبسیاری از همکلاسیهایم بسیار جلوتر از من ایستاده بودند . نقاشی را با همه علاقه ام یاد نگرفته بودم و حافظه ام را برای ادامه دادن کتاب های دانشکده کافی نمی دیدم . من فقط بلد بودم حروف تکراری را برای کودکان تکرار کنم . ناگهان یک روز بدون مقدمه اعظم بیخ گوش من گفت بچه ها تکراری نیستند .

ضربان هم تکراری نیست . هر ضربان یعنی همان لحظه ای که باید باشد . سینه اعظم را سراسر شکافته بودند . دلم نمی خواست مجتبی را ببینم . مثل این بود که اعظم را از من دزدیده است . بیست وپنج سالگی تنها چیزی بود که از او می دانستم و پس از یک سال کارت دعوت عروسی اش هم به آن اضافه شده بود .

بیژن تصمیم گرفت به عروسی مجتبی برود و من فقط رفتم که بیژن را برسانم . بیژن گل خریده بود من هیچ . مجتبی هر دوی ما را با لبخندهایش غافلگیر کرد . جوان بود ونحیف ولاغر . زیر عضله های سینه اش قلب اعظم می تپید . یکی از بهترین پیوند ها از آب در آمده بود . حالا مجتبی می توانست صد متر بدود .

ماندانا و بیژن ومجتبی ونوعروس در کادر یک عکس جا شدند . قاب عکس را کنار پنجره ای گذاشتم که به طرف درخت های کاج باز می شد . روی آن عکس روی سینه مجتبی با ماژیک قرمز تصویر یک قلب را کشیدم .

 

 

 

زمستان 81    
+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

شعر

 

واژه ها

 

این واژ ه ها

این واژ ه ها ی صبور

مردانه برای تکرار ایستاده اند

تا انکه عاشقانه من وتو

یک بار دیگر عشق را

برای هم تکرار کنیم

سروده شده در تاریخ 6اردیبهشت 1381

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 اردیبهشت1387ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

داستان

 

هتل۲۴ 

نویسنده : مرجان ریاحی

آسانسورش کمی کند حرکت می کرد . صبحانه ی  مفصلی نداشت . ناهار و شامش هم معمولی بود . پیش غذا ودسرچنگی به دل نمی زدند .تلفن ها  نقص داشتند . درست کار نمی کردند.تلفن همراه خودش هم خط نمی داد.  نمی دانست چرا این   هنل را به او پیشنهاد کرده بودند . یک شهر غریب رو به رویش بود  ویک  قرارشغلی  با کسی که نمی شناخت. موضوع قرارشان یک شغل تازه بود که قرار بود تازگی اش هم در همان قرار ملاقات توضیح داده شود . باید آن مرد که فقط پیغلم هایش را خوانده بود به هتل بیاید . سه روز گذشت و زن در انتظار مرد هوای سرد اتاقش را تحمل کرد . تنها  شماره تلفنی که از مرد داشت جواب نمی داد . آدرسی هم نداشت . نباید اطمینان     می کرد . چطور ناگهان خام شده بود ؟ صبحانه هر روز چیزی کم داشت . یک روز یادشان می رفت شیر گرم بدهند , یک روز قوری های چایی سر جایشان نبود , یک روز نان دیر می رسید ,و از همه بدتر اینکه در رستوران همیشه تنها بود . تصمیم گرفت از هتل برود اما هتل با او تسویه حساب نکرد . اشکالی وجود داشت . به شناسنامه اش ایراد گرفتند . مدیریت هتل مطمئن نبود او همان کسی است که در شناسنامه اش نوشته شده است , زیر اسمش جوهر پس داده بود و حروف بهم ریختگی پیدا کرده بودند . مجبور شد 24 ساعت دیگر هم بماند . اتاقش بزرگ بود . دو تخت و سه مبل تاشو داشت که تبدیل به تختخواب می شدند . مجبور شده بود آن اتاق را بگیرد . تنها اتاق آزاد هتل بود . با اینکه به او گفته بودند همه ی اتاق های هتل پر است اما هتل آرام و خلوت به نظر می رسید . صدای آسانسور را از داخل اتاقش هم           می توانست بشنود اما بندرت کسی را در راهرو ها  ,  رستوران یا سالن  می دید . بیرون از هتل اتومبیل ها با سرعت زیادی حرکت می کردند و کسی در پیاد ه رو ها رفت و آمد نمی کرد . در هتل یک پسر بچه ودو زن با لباس های سیاه وبعد هم یک پسر جوان وحشتزده  از روبه رویش  گریختند . بعد از گذشت  بیست و چهار ساعت دیگر هتل باز هم با او تسویه نکرد . کارمند پذیرش که دختر جوانی با لبخند ی  مدوام بود  در    همه ی شیفت ها حضو.ر داشت . پس او کی به خانه می رفت ؟ کی می خوابید ؟ شناسنامه اش را نداد . باز هم بهانه آورد . به نظر می رسید نگهبانی که دم در ورودی می ایستاد او را تحت نظر داشت . تلوزیون هتل شبکه هایی را نشان می داد که با زبان نا مانوسی سخن می گفتند . زن خسته شده بود . دایم با این فکر احکقانه مبارزه می کرد که مبادا مجبور شود تا ابد در این هتل بماند . یک بار سرش را زیر انداخت و بدون توجه به نگهبان خواست خارج شود اما نگهبان اجازه نداد . باید اول تکلیف شناسنامه اش روشن می شد .  از وقتی آمده بود از هتل خارج نشده بود . هیچ مسافر تازه ای را ندیده بود . از پشت شیشه های هتل فقط اتومبیل  های عجول را دیده بود . صدای بوق  و ترمز  هم شنیده نمی شد .  حس می کرد اتفاقی در حال رخ دادن است , هوای اتاقش کم کم سرد تر می شد و خدمه ای که قرار بود کاری  برای گرم شدنش بکند, نمی آمد . تا کی می توانست هزینه های این هتل را بپردازد .  کارمند پذیرش که لبخند مدامش آزار دهنده شده بود جواب درستی به سوالات زن نمی داد همه چیز موکول شده بود به نظر مدیر هتل و مدیر هتل  همیشه جایی بود که ممکن بود آنجا باشد و ممکن بود نباشد . کارمند پذیرش کلید ها را مرتب جابجا می کرد و برروی کاغذ های روی میزش اعداد و ارقامی می نوشت و با یک ماشن حساب قدیمی جمع و تفریق می کرد . داخل آسانسور یک سطل بزرگ پر از ملحفه های کثیف بود . دکمه زیر زمین چشمک می زد . همرا ه سطل ملحفه ها به زیر زمین رفت . زیر زمین به جایی راه نداشت و کسی دیده نمی شد . دوباره با سطل ملحفه ها به بالا برگشت . از آسانسور پیاده شد و بلافاصله آسانسور به طرف پایین حرکت کرد . دامن یک زن سیاهپوش را از کنار یک ستون دید . او راصدا زد اما زن سیاه پوش گریخت و نتوانست او را دوباره بیابد . زن دیگر نمی توانست بخوابد . باید به هر قیمتی می شد خودش را از این وضع خلاص می کرد،  باید از جلوی چشم نگهبان و زن جوان رد می شد و به در خروجی می رسید . داخل سطل ملحفه ها, یک دست لباس مستخدمین هتل را پیدا کرد. آنها را پوشید و از چمدانش صرفنظر کرد و هر چه پول برایش باقی مانده بود برداشت . نصف شب بود اما نگهبان و دختر جوان پشت میز پذیرش سر جایشان بودند . وقتی به میز پذیرش رسید دختر جوان به سراغ کلید ها رفت و وقتی به نزدیکی در خروجی رسید نگهبان شروع به چرت زدن کرد . از هتل بیرون رفت . بدون هیچ هدفی در خیابانها می دوید . فقط می خواست دورتر شود . مضطرب بود و امیدوار بود نجات یافته باشد . هر چه  صبح نزدیکتر می شد    اتومبیل ها زیادتر می شدند و بیشتر بوق می زدند اما تاکسی وجود نداشت . به گمانش رسید  تاکسی که او را به هتل رسانده بود تنها تاکسی آن شهربود. آسمان آبی بالای سرش می درخشید . نمی دانست چقدر از هتل فاصله گرفته است . شاید آنها پلیس را در جریان بگذارند . . لباسهای تنش بو می داد. لباس های داخل چمدانش چه می شد؟ چه بلایی سر لوازمش می آمد ؟ عطر محبوبش را چه کسی می زد؟ تلفن همراهش را فراموش کرده بود بیاورد. شهر پر از مغازه بود . فروشگا ه های مواد غذایی خوراکی های عجیب غریبی می فروختند . یک بسته  خوراکی قرمز رنگ خرید و خورد .   مزه  ی صبحانه هتل را می داد.پرسان پرسان به سمت خروجی شهر راه افتاد . خسته نبود اما احساس کسالت می کرد . نمی توانست فکر هتل و اتاقی که آنجا داشت از سرش بیرون کند . به خیابانی آشنا رسید و ناگهان روبه رویش هتل 24 را دید . نگهبان هتل پشت شیشه های  در ورودی ایستاده بود. زن را دید  اما هیچ          عکس العملی نشان نداد . چطور دوباره سر از این خیابان درآورده بود؟ شاید چمدانش هنوز هم در هتل باشد . لباس های تنش اصلا" برازنده او نبود.  آرام آرام به سوی   پله ها رفت و پیش از آنکه بر وری آخرین پله قدم بگذارد نگهبان با احترام در را برای او باز کرد .پشت میز پذیرش زن جوان با لبخند همیشگی اش به او خوشآمد گفت و کلید اتاقش را به او داد . داخل سالن هتل یک پسر بچه و دووزن سیاهپوش به او لبخند زدند و کسی از او فرار نکرد . در رستوران روی میزی که همیشه غذا        می خورد یک پشقاب سوپ گرم برایش گذاشته بودند . در اتاقش کسی به چیزی دست نزده بود . عطر محبوبش روی میز آرایش بود و سردی هوای اتاق دیگر آزار دهنده به نظر نمی رسید . لباس های که از داخل سطل داخل آسانسور برداشته بود دوباره سر جایش گذاشت  . تلوزیون را روشن کرد . گویندگان شبکه های مختلف با زبان نامانوسی سخن می گفتند . شناسنامه و قراری شغلی که داشت دیگر اهمیتی نداشتند . مهم این بود که در هتل بماند .دیگر احساس مسافر بودن نمی کرد و اهمیتی نداشت که برود . کشوی میز آرایش را جلو کشید . شناسنامه اش را آنجا کنار تلفن همراهش  گذاشته بودند . کشو را سر جایش هل داد .برای فردا می توانست صبحانه را در رستوران صرف کند ناهار را در رستوران صرف کند و شام را در رستوران صرف کند . در این فاصله ملحفه ها حتما" عوض می شدند و او نیز می توانست منتظر بماند تا شاید خدمه ای که قرار بود کاری برای گرم شدن اتاق بکند خودش بیاید.

22 آبان 1384

مشهد             

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

وقتی پول بیشتری وارد زندگی می شود ، غذاهای بهتری خورده می شود، لباس های گرانتری پوشیده می شود، خانه های بزرگتری خریده می شود ، سفرهای بیشتری انجام می شود، ... و بالاخره اینکه با خیال راحت تری می شود بخشش کرد.

چرا بخشش باید اینهمه در انتظار بماند؟!

یادداشت شده در تاریخ ۷ فروردین ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یاداشت

آداب زندگی شهری به آسانی می تواند حضور خداوند را نادیده انگارد.

یاداشت شده در ۲۳ اسفند ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

 

 

داستان

 

 

 

ممیزی

 

 

نه آقای دکتر. نه. شما حرف نزنید .لازم نیست چیزی بپرسید . همه ی آ ن چیزهایی که لازم است بدانید، خودم خواهم گفت . من جزییات را خوب می شناسم . این شغل من است . باید به جزییات دقت کرد . وقتی همه چیز کامل باشد شما نیازی به سوال کردن نخواهید داشت . برای چه باید بپرسید ؟ اسم وفامیل من که در برگه ی مشخصات نوشته شده است و جلوی روی شماست، بقیه گفتنی ها را خودم می گویم . باور کنید  نیازی نیست شماچیزی بپرسید . مسئله ی عجیبی در بین است . من افسرده نیستم . شیزوفرنی هم ندارم . دچار پارانویا هم نشده ام ، ولی مطمئن  هستم اتفاقی برایم افتاده است که باید با پزشک متخصصی در میان بگذارم . هر کاری تخصص می خواهد . قضیه از اینجا شروع شد که یک پست خوب سازمانی برایم                در نظر گرفتند . اینکه چطور وارد اداره کتاب شدم به همان پست برمی گردد . من مسئول حذف صور قبیحه شدم . حق مسئولیت خوبی داشت . سالی دو بار هم پاداش کم وبیش مفصلی در بین بود . خیلی ها برای این پست سر ودست می شکستند ولی نصیب من شد .البته  کار  من ربطی  به حذف صور قبیحه نداشت . من از         خوش اقبالی و البته چند سفارش ناقابل این پست را گرفتم . کار اصلی من خواندن کتاب های داستانی بود که قرار بود درپشت این سمت انجام شود . کرور کرور کتاب بود که توی اتاق  من می آمد . دستورالعمل محرمانه ای هم موجود بود . اگربه شما می گویم برای این است که فکر می کنم شاید در معالجه موثر باشد . باید بوسه های داستان ها چیده می شدند . اگر مورد دیگری بود مسئول دیگری داشت من فقط باید بوسه ها را کنترل می کردم . من آدم دقیقی هستم . هر کتابی حتا اگر یک بوسه اش اصلاح نمی شد مجوز چاپ نمی گرفت . خوب یادم هست از یک کتاب چهل وجهار بوسه اصلاح کردم و برای هر بوسه کتاب هر باررفت وبرگشت وقتی هر چهل وچهار بوسه آن هم با نظر و پادرمیانی ناشر اصلاح شد، شنیدم نویسنده از قید حیات خلاص شده است .من عذاب وجدان نداشتم چون فکر نمی کردم مرگ نویسنده و نبود چند بوسه ارتباطی به یکدیگر داشته باشد . البته بنده در تمام این سال ها هیچ کدام از نویسنده ها یا ناشرینشان را ملاقات نکردم . مسئله امنیت افرادی چون من هم درمیان است . آقای دکتر باور بفرمایید بنده خودم به حذف بوسه ها اعتقاد دارم . چه معنی دارد یک نویسنده آ نچه را در خفا رخ می دهد بلند بلند به سمع ونظر مردم برساند . قبح هر کاری را به باد فنا می دهند واسمش را می گذارند هنر. البته مقامات بالاتر هم با بنده هم عقیده هستند . ما د ر هر داستانی که برای جماعت این کشور            تعریف می شود باید حساب کار فرهنگ را بکنیم . البته ایراد گرفته می شود که مردم بالاخره از هزارو یک  راه  دیگر بوسه های شرع  وناشرع را تجربه می کنند . جلوی قاچاق مواد مخدر را هم به طور کامل نمی توان گرفت . این بوسه ها هم مثل همان جنس قاچاق . آقای دکتر این طوری به من نگاه نکنید . من آدم احمقی نیستم . من می دانم دو سه هزار جلد کتاب را دو سه ملیون نفر نمی خوانند . از این ایرادها به ما زیاد گرفته شده است اما ما وظیفه داریم حتا اگر یک کتاب را یک نفر بخواند یک بوسه هم در آن نباشد . من مدیون مقامات بالاتر نیستم . بیست وپنج سال است کارم را با دقت انجام داده ام . کار ظریفی است . دارید کتاب می خوانید ممکن است خوابتان ببرد، تلفن زنگ بزند یک نفر سرزده برسد آن وقت یک بوسه شکار نشده از دستتان بپرد . من خودم بارها یک صفحه را   چند بار خواند ه ام . خوابم گرفته رفته ام آب به صورتم زده وبرگشته ام ،دوباره کل کتاب را از سر خوانده ام . آقای دکتر من معنی وظیفه را می فهمم . لابد می خواهید از وضعیت تاهلم بپرسید ! بله من یک زن وسه فرزند دارم . باور بفرمایید در این بیست ودو سال زندگی مشترک من زن خودم را   بی جهت نبوسیده ام . خلاف ادب است اما فقط در شب های معینی پیش می آید . خدا را شکر که من نویسنده نیستم که اسم این کارها را هنر بگذارم . تا به امروز که یک ماه بیشتر به باز نشستگی ام نمانده است فقط در این سمت و به تنهایی هشت هزار و چهارصد و پنجاه و سه جلد کتاب را از بوسه لایروبی کرده ام که باید این چهار جلدی را هم که در دست دارم اضافه کنم البته این را هم بگویم که این تعداد کتاب همه به چاپ نرسید .خیلی از نویسنده ها قهر می کردند و می رفتند . من که نمی دانم سرنوشت کتاب های قهر کرده چه شد! اما آنها که فهم وشعور بیشتری داشتند مواردی که گوشزد می شد می پذیرفتند و یک کتاب درست وحسابی دست مردم می دادند . دیگر اینکه مردم بخوانند یا نخوانند به خودشان مربوط است وبه عرضه  ی            قلم نویسنده . بیراه می گویم؟ اگر بیراه می گویم بفرمایید بیراه می گویی . ببینید آقای دکتر من برای فرهنگ وهنر این مملکت پا به پای مقامات بالاتر زحمت کشیده ام . بماند که تازه دیروز فهمیدم پست مسئول حذف صور قببحه  از نمودار سازمانی   حذف شده است و معلوم نیست پس از این همه سال با چه پستی باز نشسته شوم . راستی آقای دکتر اگر همه ی مریض های شما شرح حالی به این دقیقی بگویند      نسخه نوشتن شما چه آسان می شود . البته مزاح بود . اگر چه من نویسنده نیستم اما می بینید بیانم از نویسندگان چیزی کم ندارد . تعریف نباشد خودم فکر می کنم نفوذ کلامم از بسیاری از این کتب و خزعبلات به چاپ رسیده سراست . آقای دکتر بنده فشار خون دارم . یک سال است برای تنظیم آن دکتر متخصص دیگری پیاده روی را توصیه کرده است که هر روز می روم و همه ی درد من از همین پیاده روی ها شروع شد . شما حساب بکنید لا به لای درخت های پارک بنده با همین چشم ها نه یک بار چندین وچند بار خانم ها و آقایانی که معلوم نبود با هم چه نسبتی دارند در حال تبادل بوسه دید ه ام . باورم نمی شود بعد از این همه تلاش های فرهنگی این همه فحش وفصیحت که از نویسند های خرد وکلان در خفا و آشکار نصیبم شده است همه چیز اینطور باد فنا شده باشد . شما باور می کنید؟ من می گویم و مطمئن هستم این حرکت ها تاثیر پایگا ه های فرهنگی اجانب است. من به عنوان یک مسئول فرهنگی این مملکت وقتی می بینم تلاش هایم ذره ذره دارد باد هوا می شود دلتنگ می شوم . من پارک های دیگر این شهر را نرفته ام ولی باور بفرمایید بیماری فرهنگی از هوا سرایت می کند .آقای دکتر علیرغم فشار خون من چند روز است که دیگر مایل نیستم به هیچ پارکی بروم، به اداره بروم، به اتاقم بروم، قفسه کتاب های ممنوعه را ببینم ،کتاب های اصلاح شده را کنترل کنم، آقای دکتر نکند همه این ها نوعی بیماری است ؟ برای همین به اینجا آمده ام. شاید عدم میل به ادامه ی فعالیت های فرهنگی  نوعی بیماری باشد. راستش من فدای مردم شدم من همه ی بوسه ها را خواندم و شاید حالا تاثیر مخربش را روی من گذاشته است ! آقای دکتر من همه ی شرح حالی را که موجز و کافی می دانستم برای شما گفتم، فکر می کنم همه ی اطلاعاتی را که شما نیاز داشتید با صداقت کافی ووافی ابراز کردم. آقای دکتر تصورم بر این است که حالا می توانید اظهار نظر کنید،فکر نمی کنم دیگر نیازی به سوالی داشته باشید آقای دکتر فقط بفرمایید اسم بیماری بنده چیست و نسخه را در دفتر چه بیمه مرحمت نمایید .    

 

    31 مردادماه 1384  

+ نوشته شده در  شنبه 27 بهمن1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

عشق همان چیزی است که می تواند ما را دوباره متولد کند، در میان بستری از موسیقی احساسات ناب و خفته که مضراب های عاطفه به آن روشنی می بخشند.

یادداشت شده در تاریخ ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۲

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 بهمن1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

وقتی مرگ کوچک می شود ما بزرگ می شویم.

یاداشت شده در تاریخ 26 مرداد ماه 1381

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

دختربچه: من فکر می کنم خدا دوست پدر بزرگم است!

پسربچه: پدر بزرگت کجاست؟

دختر بچه : اومرده اما وقتی زنده بود همیشه به من کلوچه مربایی می داد.

یادداشت شده در تاریخ 19 فروردین 1381
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

به اندازه ای که یک دیکتاتور ترسوست یک عاشق شجاع است.

یادداشت شده در تاریخ ۲۳فروردین ۱۳۸۲

+ نوشته شده در  جمعه 28 دی1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

صبوری همان است که از قدرت انهدام درد می کاهد و آن هنگام جلوه می کند که فریادها       از نفس افتاده اند.

یادداشت شده در سال 1383
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

یک نفر می گفت ، می تواند به زبان های انگلیسی ، فرانسوی ، ایتالیایی ، چینی ، اسپانیولی و حتا اسپرانتو بگوید:

دوستت دارم!

اما او هیچکس  را دوست نداشت.

یادداشت شده در تاریخ 15اردیبهشت1381
+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

اگر عاشقانه بودن یک کلام، یک بوسه یا یک نگاه بتواند تا صدها فرسنگ دورتر را شادی ببخشد ، بهشت به زمین نازل نمی شود؟

یادداشت شده در تاریخ 11 اردیبهشت 1381

+ نوشته شده در  شنبه 15 دی1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

صبح ساعت  هشت و نيم

نوشته:

مرجان رياحي

 

 

من هفده سالم بود. وسط حياط، روي لبه ي حوض ايستادم . پسر خاله از در آمد. فرصت نشد به چادر م برسم . آستين پيراهن گلدارم كوتاه بود . لپهايم داغ شد . صورتش را بر گرداند . دفعه اولي بود كه از جنگ بر مي گشت . همه پشت سر ما پچ پچ مي كردند . او گفته بود نامزدي يعني صيغه محرميت . پسر خاله گفته بود مي خواهد بتواند يك جايي بنشيند با من حرف بزند .

توي پارك نشستيم. غروب بود . به من گفت : فرزانه.

گفتم : هان؟

گفت : نگو هان، يك حرف قشنگ بزن.

گفتم: سلام

 خنديد. يك شعر خواند . شعر دوست داشت . من شعر بلد نبودم .

 گفت : چي دوست داري؟

گفتم: صبح ساعت هشت و نيم.

گفت : چرا؟

گفتم : توي اين ساعت همه چيز زنده است، گفتم من هر روز از معلم اجازه       مي گيرم و مي روم وسط گل ها ي باغچه ي  حياط . ناظم كه مرا مي بيند مي گويم دسته كليدم را گم كرده ام.

گفت: تاكي دروغ؟

گفتم : تا هميشه.

گفت : پس ناظم؟

گفتم: بعضي روز ها با هم دنبال دسته كليد مي گرديم.

نگاهش كردم . خورشيد غروب كرد.بعد رفت جنگ .هر روز مي رفتم مدرسه. به خودم گفتم ،همين روز ها مدرسه بي مدرسه . به خودم گفتم مدرسه به جهنم.

او جنگ بود ، جاي پاهايش در پارك و جاي نگاهش روي سي و سه پل . من همه حرفهايش را به ياد داشتم . هر روز تكرار مي كردم تا يادم نرود . يك بار تلفن زد . گفتم سلام، اما قطع شد. يك بار نامه داد. روي نامه يك لكه قرمز بود . مادر گفت

 خون است دستت را آب بكش

نامه را بوسيدم.

توي آينه نگاه كردم . هفده سالم بود. لباس سفيد به پوستم مي آمد . مادر برايم     اثاث مي خريد . همه چيز آماده بود ، براي داشتن او . از جنگ آمد. بي خبر.     يك دفعه . از مدرسه آمدم . پشت در راهرو يك جفت پوتين بود . با دو تا از دوستهايش رفته بود، تنها برگشته بود . نگاهش غبار داشت . صبح ساعت       هشت و نيم ، كنار   زاينده رود ، نگاهش غبار روبي شد . از روي پل تابوت ها مي رفت و اوگريه مي كرد . من غصه گريه او را خوردم.

به من گفت: ببخشيد.

گفتم : چرا؟

گفت : ناراحتت كردم.

گفتم : نه.

دروغ مي گفتم . بعد رفت جنگ . راديو از جنگ مي گفت . هر چه مي گفت من قبول داشتم . امم دلم مي خواست به او مي گفتم ديگر نرو جنگ . من كنار زاينده رود راه مي رفتم او شايد كنار كرخه. شب ها تلويزيون فيلم جنگ را مي داد . دنبالش مي گشتم . همه تفنگ داشتند اما هيچكس او نبود . خاله مي گفت دفعه پيش لباسهايش را جوشانده  است . حشره ها تويش مي لوليدند . من گفتم ، لابد خيلي وقت بين گلوله ها مانده است.

بعد اوضاع بهم ريخت . مدرسه هم نرفتم توي شهر مردم نبودند . ما توي زير زمين خاله بوديم . زمين مي لرزيد . شيشه ها جرينگ جرينگ مي كرد. نامه اش نمي آمد . تلفن هم نمي زد . هر بار كه موشك مي رسيد مادر غش مي كرد،    دختر خاله ها جيغ مي كشيدند . من مي ترسيدم . اما خوشحال بودم . حالا يك چيزي داشتم برايش بگويم . صبح ها ساعت هشت و نيم، مامان مي گفت از زير زمين بيرون نرو . خاله مي گفت از پشت شيشه باغچه را نگاه نكن. دخترخاله   مي گفت اگر بشكند مي ريزد توي چشمت ، من آه مي كشيدم .

چند هفته توي زير زمين مانديم داشت يادمان مي رفت بيرون زاينده رود است . بعد يك نفر زنگ خانه ي خاله را زد . چيز هايي گفت . مادر نشست . خاله نشست . هر كسي ايستاده بود شست . من تا شدم .

منتظرش شديم . خيلي ها در انتظار بودند ، آنها بر روي دوش آمدند . هر كسي دردي مي كشيد . روي دوش هيچكس خالي نبود .

صبح ساعت هشت و نيم ، دفنش كردند.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 دی1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

دزدی پولهایم را ربود،

و همه ی شادمانی های کوچکی که قرار بود آن پول ها برایم بسازد.

از پلیسی پرسیدم:

کسی را ندیده اید که کیفش پر از شادمانی های کوچک دیگران باشد؟

یادداشت شده در تاریخ 16اسفند 1380

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

آیا ما در یک علامت سوال رها نشده ایم؟

یادداشت شده در تاریخ 3آذر ماه1380

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

نو به نو شدن را از مرگ آموختم.

یادداشت شده در تاریخ ۹آبان ۱۳۸۰ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 دی1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

جنگ بمبی است که بر روی بوسه ی یک عاشق فرود می آید.

یادداشت شده در تاریخ 13 مهر 1380
+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

تنهایی این است:

گریه می کنی و کسی نمی بیند،

می خندی و کسی نمی بیند،

زاده می شوی و کسی نمی بیند،

و اگر از حباب تنهایی بیرون آمدی ، تحقیر می شوی ،

چرا که کسی چگونه شدنت را ندیده است.

مردم آنچه را که عریانی اش را ندیده باشند باور ندارند.

یادداشت شده در تاریخ 19شهریور1380
+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

یک زن بد کاره عاشق چه کسی می شود؟

یک لال؟ یک گوژپشت ؟ یک بیمار؟ یک آدم زشت و بدترکیب؟ یک کسی که خطایش را نبیند یا اگر دید به آن اهمیت ندهد و به آدمی که آن سوی خطا کاری نشسته است                      اهمیت بدهد؟

یاداشت شده در تاریخ 15 تیر ماه 1380
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یاداداشت

قحطی ، سیل، زلزله ، بیماری ، سکس، شهرت، پوچی ، تنهایی، بد نامی، خوش نامی ، تکرار شدن ، قانون،... خداوند چگونه دوست می دارد؟؟

یادداشت شده در تاریخ ۱۳دی ماه ۱۳۷۹  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

 

سرم را به زیر افکندم و به قلبم اعتراف کردم که اشتباه از من بوده است و با اندکی تامل      گمان بردم که رشد بسیاری در چنین  اعترافی نهفته است.

سرم را بلند کردم و دریایی از آدم ها را دیدم که بارها به قلبشان اعتراف کرده بودند و دانستم در ابتدایی ترین پله ی حضور انسانی  ایستاده ام .

یادداشت شده در تاریخ 23 آذر ماه 1379  

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

 

داستان

ماه روی بام

پسر کوچکی هر شب ماه را از روی بام خانه  می دید و خیال می کرد این ماه متعلق به بام خانه ی آنهاست . شبی به روی بام خانه همسایه پرید و باز هم ماه را به همان زیبایی دید. پسر خوشحال نشد و دیگر به ماه نگاه نکرد . روزی پسرک سوار هواپیما شد تا به شهر دیگری برود ، از پشت شیشه های هواپیما بام خانه ها ی بسیاری را دید که همه یک شکل بودند . سالها بعد پسر صاحب یک باغ بزرگ سیب شد و به هر رهگذری سیبی می بخشید.

شهریور ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یاداشت

گفتگو ها که زیاد شد هر کس فقط کلام خود را می شنود. وقتی هر کس تنها کلام خود را بشنود، دیگر صدایی شنیده نمی شود.

یاداشت شده در تاریخ ۵ آذر ۱۳۷۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

امروز زنی در ایستگاه اتوبوس به من لبخند زد،

بی دلیل،

و پاسخی نگرفت.

چطور فراموش کرده بودم پاسخ بخشش تنها بخشش است!

یاداشت شده در تاریخ ۲۶ مهرماه ۱۳۷۹

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

یادداشت

مردم به خیابان می آیند و مغازه های کفش ، مغازه های لباس و  دستفروش ها را نگاه می کنند ،کاری که برای آن به خیابان آمده اند . مردم به آسمان نگاه نمی کنند.

کاری که برای آن به خیابان نمی آیند.

یاداشت شده در تاریخ ۹ مهر ماهم ۱۳۷۹ 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

شعر

 

 ییلاق پروانه ها

 

بیا برویم

 

بیا به ییلاق پروانه ها برویم

 

و جاییکه باد گیسوان دریا را شانه می زند

 

ما می توانیم

 

لبخندی را صید کنیم

 

   که همیشه تازه بما ند
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

شعر

 

هجاهای شاعرانه

 

آنکه با خشم سروده و نفرت

و آنکه با عشق ستوده وعشق

با یکدیگر به ستیز برنخواسته اند

هجاهای شاعرانه شان متفاوت است
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  | 

 

داستان

گنجشک و پری

گنجشکی آوازی خواند . یک پری کوچک در کنار باغی آن را شنید . برای همه ی پری های کوچک کنار باغ ها تعریف کرد. آن وقت آواز گنجشک شهر به شهر پرواز کرد و به جایی رسید که هرگز آواز گنجشکی شنیده نشده بود .مردم اول گوشهایشان را گرفتند بعد آتش نشانی را خبر کردندو وقتی کاری از کسی بر نیامد به برگ های انبوه یک باغ خیره شدند که آوازی از لابه لای آن می تابید و در میان آواز ذره ذره گنجشکی آفریده شد.

+ نوشته شده در  شنبه 3 آذر1386ساعت   توسط مرجان ریاحی  |